مجموعه آموزشی فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 28 خرداد ماه سال 1387

یه بار نوشتم اما پرید

اما بازم مینویسم تا یادم بمونه چقدر دلواپست هستم . تا یادم بمونه وقتی گفتی همکارت رو تو زاهدان ترور کردند و جنازه شو امشب میبرن گرگان پیش خونوادهش یهو دلم لرزید فکر اینکه شاید یه روز تو هم .........

 بیچاره زن و بچه ش  . چرا نمیفهمن که شغل شما خیلی حساسه و باید مراقب داشته باشین ؟

چرا تشییع جنازه موقعی هست که شما باید ساعت ۹ شب حرکت کنین سمت گرگان که به فردا برسین ؟ نمیگن تا برسی من از دلشوره سکته میکنم ؟

چرا یه هواپیما نذاشتن که همه شما رو از فرودگاه ببره گرگان ؟ و شما باید با ماشین برین ؟ حتی اون جنازه ؟ یعنی م ع ا و ن ش ا ه ر و د ی ک ث ا ف ت هم با ماشین میاد این موقع شب تا گرگان ؟

چرا نمیفهمیدم که چقدر دوستت دارم ؟

چرا مجبور شدم برم از ماشین کیفتو بردارم و تو هم اینقدر دیر اومدی که تاکسی سرویس اومد و نشد ببوسمت ؟

چرا بابا اینا نمیرن بخوابن تا منم بشینم یه دل سیر گریه کنم ؟

چرا امشب این موبایلای لعنتی بد آنتن میدن ؟

چرا من امشب اینقدر دلشوره دارم و دلم گریه میخواد ؟

چرا ؟

چرا ؟

چرا ؟

 

پ . ن : تازه همین 2 روز پیش بود که اومدم نوشتم از دلتنگی و از عشق اما حالا مطمئنم که تو این زندگی من کمترین تقصیر رو دارم . اون شب هرچی مسیج زدم با جملات ساده جوابمو داد مثلا : عزیزم راه افتادین سمت گرگان ؟

 - بله

آقایی هروقت رسیدی مسیج بزن من بیدارم تا برسی

- باشه

اونشب تا ساعت 1:30 2 خوابم نبرد نمیدونم چرا اینقدر دلشوره داشتم در حالیکه اون ..........

فردا شب اومدم خونه در حالیکه ساعت 11 شب اومد و من سردرد شدیدی داشتم اما نمیخواستم وقتی خسته میرسه خونه مجبور شه بیاد خونه مامان اینا . خوب اون شب خوب بود . بهش گفتم که چقدر دلم تنگ بوده . جقدر دوستش دارم و داشتم و اون فقط در سکوت نگاهم کرد . هرچی منتظر شدم یک کلمه محبت آمیز نگفت

 اما فرداش یعنی دیروز بابام جایی خونه دیده بود که قیمتش فوق العاده بود ازم خواست بهش بگم بیاد خونمون تا در موردش با هم صحبت کنن . پدرم خیلی محترمانه و پدرانه باهاش حرف زد و گفت که دستش الان خالیه اما اگه ما بتونیم یه مقداری پول اولیه رو اماده کنیم تا به اصطلاح طرف زخمی بشه بابا هم میتونه کم کم کمکمون کنه . گفت باشه من باید ببینم اگه میشه این زمین هایی که دورقوزآباد دارم بفروشم . وقتی اومدیم خونه داد و بیداد که بابات چرا از من توقع پول داره ؟ بابام گفت اگه شما هم نتونین بخرین من سعی میکنم با زبون راضیش کنم و بخرم حالا به اسم داداش کوچیکه . اونوقت شوهر عزیز من نمیدونم چی فهمیده که برگشته میگه آره من همه داروندارمو بفروشم که بابات برای داداشت خونه بخره ؟ - کی بابای من این حرفو زد گفت اگه ما هم نخریم اون سعی میکنه برای خودشون بخره - به هرحال بهشون میگی من که بخر نیستم تو زندگی ما هم کسی حق دخالت نداره . تو هم میایی همون جا که گفتم و از دیشب تا امروز این مکالمه عاشقانه من و همسرم بوده . کاری ندارم که بابام درست گفته یا نه اما هرچی فکر میکنم میبینم تقصیر من چیه ؟ خوب ناراحتیتو همونجا اعلام میکردی . تازه بابای من که اینهمه بهمون لطف کرده . پول عروسی رو داده . ماشین خریده حالا این دستت درد نکنه ست ؟ اگه من هم حرفی زدم یا فکری کردم واسه خودمون بوده .یعنی عشق یه آدم اینقدر زود تبدیل به نفرت میشه ؟  

 پ . ن ۲ : فکر نکنین زندگی ما پر از فاصله و خشم هست ها نه . اما نمیدونم چرا اون با یه دلخوری کوچیک تبدیل میشه به یه کوه آتشفشان و همه چیرو داغون میکنه حتی همسرشو 

یکشنبه 23 دی ماه سال 1386
کمک

سلام بلاخره باز هم اومدم . اما باز هم ناراحتم . البته فکر میکنم دارم بهتر میشم .

همیشه دلم خوش بود که بابام هست اما باید مث اینکه از اون هم قطع امید کنم

پدر من موقع عروسی برادر و خواهر بزرگم براشون تو یه ساختمون شیک ۲ تا واحد ۲۰۰ متری خرید . و به اسمشون هم کرد . اما من و خواهر کوچیکترم اجاره نشین شدیم . البته شوهر من یه آپارتمان داشت که همونطور که قبلا نوشتم خواهرش اومد نشست و پول جریمه ساخت اون رو ما داده بودیم که باباش گفت به اسمت نمیکنم و من هم ترجیح دادم بیخود زیر بار منت نرم . البته اون آپارتمان تو منطقه پایین شهر هم بود

پدر من پول پیش خونه خواهر کوچیکمو داد چون ما باید نزدیک بابام میبودیم و شوهر اون هم قاطعانه گفته بود من پول ندارم . البته خواهر کوچیکه من خیلی اهل دعوا و .. نیست و همه هم دلشون براش میسوزه و سعی میکنن کمکش کنن

بابای من قرار بود  بعد از عید سال دیگه روی خونه شون رو ۲ واحد ۱۲۰ متری بسازه واسه من و خواهر کوچیکه. البته من زیاد راضی نبودم چون اخلاق مامان من طوری هست که بهتره حد دوری حفظ شه و در ضمن اونجوری چیزی به اسم کسی نیست اما خوب بهتر از بیخانمانی بود . گفتم میرم اونجا و پولامونو جمع میکنیم و خونه میخریم . البته قرار بود به شوهرا فعلا حرفی نزنیم. اما.......................

اما متاسفانه داداشم پاشو کرده تو یه کفش که چون شوهر خواهرکوچیکه آدم پررو و مدعی هست صلاح نیست بیاد پیش مامان اینا . خواهر بزرگه و مامان هم رو مخ بابام کار کردند و بابام هم گفته من خودم فکر این چیزها رو کردم . من روزی که بخوام خونه بسازم به ۲ تا دومادهام میگم نفری ۵۰ میلیون میدین تا من این بالا رو بسازم و چیزی هم به اسمشون نمیکنم . تا بعد که دستم باز شه و برای زناتون خونه بخرم

از روزی که اینو شنیدم خیلی دلم گرفته خوب مگه اگه شوهر اون پررو هست چوبشو باید ما بخوریم ؟ یا من و خواهر کوچیکه نمیتونیم بگیم چرا اون دوتا خونه به اسمشون هست ما باید ۵۰ میلیون بدیم و تازه بیاییم اینجا و هیچی به هیچی ؟ شاید تقصیر ماست که پررو نیستسم . از طرفی هم میدونم شوهر من این کار رو نمیکنه ( البته منم دلم راضی نیست ) و مجبورم برم پیش خواهر شوهر تو اون محله زندگی کنم . البته محله مهم نیست مهم اینه که خواهر شوهر من فوق العاده فضوله و یه دختر کوچیک داره که به همه چی کار داره مثلا هروقت میاد خونه ما باید بره سراغ کفشای من . یا خواهر شوهرم هروقت میاد باید همه چی خونه منو چک کنه .

 

نمیدونم چیکار کنم . از طرفی هم بابا و مامانم هی میگن تنها غصه ما بی خونگی شما دوتاست . اما فکر نمیکردم بابام این تصمیمو بگیره . توروخدا دعا کنین برام . خیلی راه ها هست

اما من نمیخوام روزی بیاد که بین خونواده و شوهرم قرار بگیرم

پنجشنبه 1 شهریور ماه سال 1386

سلام دوست جونا

از اشنایی با همتون خوشحالم

یه عالمه حرف دارم اما این بی کامپیوتری بد دردیه . یه سوال بپرسم ؟

من قبلا تو پرشین بلاگ داشتم اما حالا که اومدم اینجا نمیتونم بلاگ خیلی ها رو پیدا کنم اخه تو قسمت نظرات فقط یه ای پی مینویسه یا اسم و من نمیدونم این مال کدوم بلاگه . میشه کمکم کنین ؟

بعد هم من مثلا لینک گذاشتم اما نیست ؟ چرا آیا ؟