Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 6 فروردین ماه سال 1385
خسته شدم

چی شده اون همه احساس

اینو هرگز نمی دونم

دیگه بسمه شکستن

نمیخوام عاشق بمونم

 زیبای سرزمین خورشیدبر مزارم اشک نریز ... آسمان خود به حال من می بارد

 لعنت به این زندگی


 

 

خیلی دلم گرفته خیلییییییییییییییییییییییییییییییی
چطور میتونی این برخوردو با من بکنی ؟‌روزی که اومدی خواستگاری من ، حجابمو دیدی . من چادری بودم . به قول خودت حجاب کامل تو این 8 ماه هرجا رفتی وصف ایمان و مومن بودن پدرمو شنیدی اونوقت ...................
اونوقت به خودت اجازه دادی که به من بگی حجابم کامل نیست ؟ زیر چادر رنگی شال سرم کنم ؟ چرا ؟ چون این روش خواهر و مادرته ؟
من به اندازه کافی از دست پدرت که بهم گفت برم غذای دختر خواهرتو بدم ناراحتم اما بهت نگفتم . حالا برگشتی میگی من حجابم کامل نیست ؟ اونم چون پسر عمه ت از غفلت من استفاده کرده و زل زده به من ؟‌مگه من دختر خیابونیم ؟ مگه منو از ..خونه درآوردین و آب توبه ریختین رو سرم که هی بهم گیر میدی ؟‌ و میدین ؟‌لابد دو روز دیگه باید روی یه چشمی بگیرم مث مامانت و برم تو پستو قایم بشم آره ؟
اما
اما
اما
.............
اما من شال سر نمی کنم تو هم هرجور در حد شخصیتت هست لباس بپوش