<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[نمیتونم تو قلبم راهی برات باز کنم !!!!]]></title>
		<link>http://www.doostetnadaram.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[]]></title>
					<link>http://www.doostetnadaram.blogsky.com/1387/03/28/post-19/</link>
					<description><![CDATA[<P><STRONG>یه بار نوشتم اما پرید </STRONG></P>
<P align=center><STRONG><IMG alt="" hspace=0 src="http://cachens.corbis.com/CorbisImage/170/17/45/28/17452804/42-17452804.jpg" align=baseline border=0></STRONG></P>
<P><STRONG>اما بازم مینویسم تا یادم بمونه چقدر دلواپست هستم . تا یادم بمونه وقتی گفتی همکارت رو تو زاهدان ترور کردند و جنازه شو امشب میبرن گرگان پیش خونوادهش یهو دلم لرزید فکر اینکه شاید یه روز تو هم .........</STRONG></P>
<P><STRONG></STRONG>&nbsp;<STRONG>بیچاره زن و بچه ش&nbsp; . چرا نمیفهمن که شغل شما خیلی حساسه و باید مراقب داشته باشین ؟ </STRONG></P>
<P><STRONG>چرا تشییع جنازه موقعی هست که شما باید ساعت ۹ شب حرکت کنین سمت گرگان که به فردا برسین ؟ نمیگن تا برسی من از دلشوره سکته میکنم ؟ </STRONG></P>
<P><STRONG>چرا یه هواپیما نذاشتن که همه شما رو از فرودگاه ببره گرگان ؟ و شما باید با ماشین برین ؟ حتی اون جنازه ؟ یعنی م ع ا و ن ش ا ه ر و د ی ک ث ا ف ت هم با ماشین میاد این موقع شب تا گرگان ؟ </STRONG></P>
<P><STRONG>چرا نمیفهمیدم که چقدر دوستت دارم ؟ </STRONG></P>
<P><STRONG>چرا مجبور شدم برم از ماشین کیفتو بردارم و تو هم اینقدر دیر اومدی که تاکسی سرویس اومد و نشد ببوسمت ؟ </STRONG></P>
<P><STRONG>چرا بابا اینا نمیرن بخوابن تا منم بشینم یه دل سیر گریه کنم ؟ </STRONG></P>
<P><STRONG>چرا امشب این موبایلای لعنتی بد آنتن میدن ؟ </STRONG></P>
<P><STRONG>چرا من امشب اینقدر دلشوره دارم و دلم گریه میخواد ؟ </STRONG></P>
<P><STRONG>چرا ؟ </STRONG></P>
<P><STRONG>چرا ؟ </STRONG></P>
<P><STRONG>چرا ؟ </STRONG></P>
<P><STRONG></STRONG>&nbsp;</P>
<P><STRONG>پ . ن : تازه همین 2 روز پیش بود که اومدم نوشتم از دلتنگی و از عشق اما حالا مطمئنم که تو این زندگی من کمترین تقصیر رو دارم . اون شب هرچی مسیج زدم با جملات ساده جوابمو داد مثلا : عزیزم راه افتادین سمت گرگان ؟</STRONG></P>
<P><STRONG>&nbsp;- بله <IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/02.gif"></STRONG></P>
<P><STRONG>آقایی هروقت رسیدی مسیج بزن من بیدارم تا برسی </STRONG></P>
<P><STRONG>- باشه <IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/12.gif"></STRONG></P>
<P><STRONG>اونشب تا ساعت 1:30 2 خوابم نبرد نمیدونم چرا اینقدر دلشوره داشتم در حالیکه اون .......... <IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/21.gif"></STRONG></P>
<P><STRONG>فردا شب اومدم خونه در حالیکه ساعت 11 شب اومد و من سردرد شدیدی داشتم اما نمیخواستم وقتی خسته میرسه خونه مجبور شه بیاد خونه مامان اینا . خوب اون شب خوب بود . بهش گفتم که چقدر دلم تنگ بوده . جقدر دوستش دارم و داشتم و اون فقط در سکوت نگاهم کرد . هرچی منتظر شدم یک کلمه محبت آمیز نگفت </STRONG></P>
<P><STRONG>&nbsp;اما فرداش یعنی دیروز بابام جایی خونه دیده بود که قیمتش فوق العاده بود ازم خواست بهش بگم بیاد خونمون تا در موردش با هم صحبت کنن . پدرم خیلی محترمانه و پدرانه باهاش حرف زد و گفت که دستش الان خالیه اما اگه ما بتونیم یه مقداری پول اولیه رو اماده کنیم تا به اصطلاح طرف زخمی بشه بابا هم میتونه کم کم کمکمون کنه . گفت باشه من باید ببینم اگه میشه این زمین هایی که دورقوزآباد دارم بفروشم . وقتی اومدیم خونه داد و بیداد که بابات چرا از من توقع پول داره ؟ بابام گفت اگه شما هم نتونین بخرین من سعی میکنم با زبون راضیش کنم و بخرم حالا به اسم داداش کوچیکه . اونوقت شوهر عزیز من نمیدونم چی فهمیده که برگشته میگه آره من همه داروندارمو بفروشم که بابات برای داداشت خونه بخره ؟ - کی بابای من این حرفو زد گفت اگه ما هم نخریم اون سعی میکنه برای خودشون بخره - به هرحال بهشون میگی من که بخر نیستم تو زندگی ما هم کسی حق دخالت نداره . تو هم میایی همون جا که گفتم و از دیشب تا امروز این مکالمه عاشقانه من و همسرم بوده . کاری ندارم که بابام درست گفته یا نه اما هرچی فکر میکنم میبینم تقصیر من چیه ؟ خوب ناراحتیتو همونجا اعلام میکردی . تازه بابای من که اینهمه بهمون لطف کرده . پول عروسی رو داده . ماشین خریده حالا این دستت درد نکنه ست ؟ اگه من هم حرفی زدم یا فکری کردم واسه خودمون بوده .یعنی عشق یه آدم اینقدر زود تبدیل به نفرت میشه ؟ </STRONG>&nbsp;</P>
<P><STRONG></STRONG>&nbsp;پ . ن ۲ : فکر نکنین زندگی ما پر از فاصله و خشم هست ها نه . اما نمیدونم چرا اون با یه دلخوری کوچیک تبدیل میشه به یه کوه آتشفشان و همه چیرو داغون میکنه حتی همسرشو&nbsp;</P>]]></description>
					<pubDate>Tue, 17 Jun 2008 23:26:34 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.doostetnadaram.blogsky.com/Comments.bs?PostID=19</comments>
          <guid>http://www.doostetnadaram.blogsky.com/1387/03/28/post-19/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[کمک]]></title>
					<link>http://www.doostetnadaram.blogsky.com/1386/10/23/post-18/</link>
					<description><![CDATA[<P>سلام بلاخره باز هم اومدم . اما باز هم ناراحتم . البته فکر میکنم دارم بهتر میشم . </P>
<P>همیشه دلم خوش بود که بابام هست اما باید مث اینکه از اون هم قطع امید کنم </P>
<P>پدر من موقع عروسی برادر و خواهر بزرگم براشون تو یه ساختمون شیک ۲ تا واحد ۲۰۰ متری خرید . و به اسمشون هم کرد . اما من و خواهر کوچیکترم اجاره نشین شدیم . البته شوهر من یه آپارتمان داشت که همونطور که قبلا نوشتم خواهرش اومد نشست و پول جریمه ساخت اون رو ما داده بودیم که باباش گفت به اسمت نمیکنم و من هم ترجیح دادم بیخود زیر بار منت نرم . البته اون آپارتمان تو منطقه پایین شهر هم بود </P>
<P>پدر من پول پیش خونه خواهر کوچیکمو داد چون ما باید نزدیک بابام میبودیم و شوهر اون هم قاطعانه گفته بود من پول ندارم . البته خواهر کوچیکه من خیلی اهل دعوا و .. نیست و همه هم دلشون براش میسوزه و سعی میکنن کمکش کنن </P>
<P>بابای من قرار بود&nbsp; بعد از عید سال دیگه روی خونه شون رو ۲ واحد ۱۲۰ متری بسازه واسه من و خواهر کوچیکه. البته من زیاد راضی نبودم چون اخلاق مامان من طوری هست که بهتره حد دوری حفظ شه و در ضمن اونجوری چیزی به اسم کسی نیست اما خوب بهتر از بیخانمانی بود . گفتم میرم اونجا و پولامونو جمع میکنیم و خونه میخریم . البته قرار بود به شوهرا فعلا حرفی نزنیم. اما.......................</P>
<P>اما متاسفانه داداشم پاشو کرده تو یه کفش که چون شوهر خواهرکوچیکه آدم پررو و مدعی هست صلاح نیست بیاد پیش مامان اینا . خواهر بزرگه و مامان هم رو مخ بابام کار کردند و بابام هم گفته من خودم فکر این چیزها رو کردم . من روزی که بخوام خونه بسازم به ۲ تا دومادهام میگم نفری ۵۰ میلیون میدین تا من این بالا رو بسازم و چیزی هم به اسمشون نمیکنم . تا بعد که دستم باز شه و برای زناتون خونه بخرم</P>
<P>از روزی که اینو شنیدم خیلی دلم گرفته خوب مگه اگه شوهر اون پررو هست چوبشو باید ما بخوریم ؟ یا من و خواهر کوچیکه نمیتونیم بگیم چرا اون دوتا خونه به اسمشون هست ما باید ۵۰ میلیون بدیم و تازه بیاییم اینجا و هیچی به هیچی ؟ شاید تقصیر ماست که پررو نیستسم . از طرفی هم میدونم شوهر من این کار رو نمیکنه ( البته منم دلم راضی نیست ) و مجبورم برم پیش خواهر شوهر تو اون محله زندگی کنم . البته محله مهم نیست مهم اینه که خواهر شوهر من فوق العاده فضوله و یه دختر کوچیک داره که به همه چی کار داره مثلا هروقت میاد خونه ما باید بره سراغ کفشای من . یا خواهر شوهرم هروقت میاد باید همه چی خونه منو چک کنه . </P>
<P>&nbsp;</P>
<P>نمیدونم چیکار کنم . از طرفی هم بابا و مامانم هی میگن تنها غصه ما بی خونگی شما دوتاست . اما فکر نمیکردم بابام این تصمیمو بگیره . توروخدا دعا کنین برام . خیلی راه ها هست </P>
<P>اما من نمیخوام روزی بیاد که بین خونواده و شوهرم قرار بگیرم </P>]]></description>
					<pubDate>Sun, 13 Jan 2008 17:09:36 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.doostetnadaram.blogsky.com/Comments.bs?PostID=18</comments>
          <guid>http://www.doostetnadaram.blogsky.com/1386/10/23/post-18/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[]]></title>
					<link>http://www.doostetnadaram.blogsky.com/1386/06/01/post-17/</link>
					<description><![CDATA[<P>سلام دوست جونا </P>
<P>از اشنایی با همتون خوشحالم </P>
<P>یه عالمه حرف دارم اما این بی کامپیوتری بد دردیه . یه سوال بپرسم ؟ </P>
<P>من قبلا تو پرشین بلاگ داشتم اما حالا که اومدم اینجا نمیتونم بلاگ خیلی ها رو پیدا کنم اخه تو قسمت نظرات فقط یه ای پی مینویسه یا اسم و من نمیدونم این مال کدوم بلاگه . میشه کمکم کنین ؟ </P>
<P>بعد هم من مثلا لینک گذاشتم اما نیست ؟ چرا آیا ؟ <IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/30.gif"></P>]]></description>
					<pubDate>Thu, 23 Aug 2007 10:32:37 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.doostetnadaram.blogsky.com/Comments.bs?PostID=17</comments>
          <guid>http://www.doostetnadaram.blogsky.com/1386/06/01/post-17/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
