Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 9 مرداد ماه سال 1385
سکوت و بهت


امروز 5 شنبه است . دیشب اومدیم خونتون .
نوشتنش برام سخته اما تا ننویسم آرووم نمیشم .
اول که طبق معمول پدرت دم در خونه تازه داشت دکمه های پیرهنشو می بست . اونم که طرز لباس پوشیدنش بود . دقیقا عین یه دهاتی ...............
اومدیم نشستیم هی حرف و حرف . تازه میخواستیم برسیم به اصل ماجرا که .....
خواهرشوهرت با قابلمه غذا اومد ( نمیدونم باز تو پولشو داده بودی یا اون ؟) وقتی قابلمه و کیسه غذا

رفت تو آشپزخونه مامان بهم گفت مگه نگفتی ما شام میخوریم ؟ گفتم چرا . اومدم تو آشپزخونه و به بهونه شیرینی به مامانت گفتم که ما شام خوردیم و به شهاب هم گفتم که ما شام میخوریم بعد میایم . اما مامانت گفت نه باید اینجا هم بخورین . اومدم بیرون و دیدم مامان خیلی ناراحته . صدات کردم و بهت گفتم : شهاب مگه من نگفتم ما شام میخوریم ؟ گفتی آره . گفتم پس به مامان بگو شامو نیارن .

رفتی گفتی و نمیدونم چی شد که باز هیچی به هیچی . باز اومدم تو آشپزخونه و به مامان گفتم : مامان بخدا ما تعارف نداریم . ما شام خوردیم و من به شهاب هم گفتم . اگه سفره بندازین فقط باعث دلخوری میشه . اما مامانت بهم نیگا کرد و گفت : اگه نخورین منم میام خونتون چیزی نمیخورم . گفتم ما که نمیخوایم تعارف کنیم . همین الان شام خوردیم و اومدم بیرون . باز داداشت سفره به دست اومد بیرون . این بار بابا بهش گفت : حاج خانم ما شام خوردیم و بلاخره سفره جمع شد . اما من خیلی ناراحت شدم . به خودم گفتم : شباهنگ خوبه این همه به شهاب گفتی . بهت گفته بودم شهاب مث گوسفند کربلای بابا نکنی  ها . ما شام میخوریم و بعد میاییم ( وقتی بابا از کربلا اومد قرار بود به کسی نگیم که بابا رفته تا دوباره مجبور به مهمونی های چند صد نفره نباشیم و بیشتر واسه چشم زخم خوردن بابا این حرفو میزد . گفتی میخوای گوسفند بخرین در حالیکه تو این مدت یه بار نگفتی تو کاری داری ؟ میخوای ببرمت بیرون ؟ خرید ؟ مامانت کاری نداره ؟ مامان خودتم که اصلا انگار نه انگار . بگذریم بهت گفتم نه بابا گفته گوسفند کشی و این کارها هم ممنوع . چندبار دیگه هم گفتی و من هربار گفتم که نه . بابا ناراحت میشه . گفته هیچی . اما وقتی واسه استقبال از بابا رفتیم . موقع برگشت دیدم پدرت گوسفند خریده . خیلی ناراحت شدم . اما گفتم خوب حتما میخواسته با این کار خودشو گنده کنه . سعی کردم مثبت نیگا کنم . اما .... اما ..........
اما بعدا وقتی بهم گفتن گوسفند ماده بوده . نمیدونستم باید چی بگم . خوب مرد حسابی تو که پول گوسفندو نداری چرا با آبروی خودت بازی میکنی ؟‌)
و حالا باز هم همون کار تکرار شد . جالب بود که مامانت هی میگفت :‌غذا پختم بذاریم بیارم . ( خوبه من خودم قابلمه و سویییچو دست دومادتون دیدم . تو که یه مرغ درست حسابی بلد نیستی بپزی ...... )

خلاصه این از شام . بعد رفتیم سراغ حرف اصلی . بگذریم بابات چه چرت و پرتایی که نگفت . از اینکه من گفتم چرا اون خونه قناسه و من نمیام ( من کی گفتم . مشکل ما محله بود شهاب مگه نبود ؟‌) از اینکه تا حالا منتظر آسانسور و اجاره دادن و ... بودین که نمیومدین صحبت ( خوبه من میدونم چه آتیشی به خونه هاتون زدین و حراج بازاری راه انداختین ) گفت و گفت . بابای منم در آرامش حرف زد و از قول و قرارها گفت و گفت . مامان هم هی ساپورت کرد "( تو دلم خدا را شکر کردم بابت این پدر مادر فهیم و مهربون ) اما ماشالا پدرت کم نمیوورد که . هی چرت و پرت و خنده های قاه قاه . احساس خفگی و سردرد داشتم . تو هم که سکوت . مامانت سکوت . البته وسطاش بابام میکشیدت تو بحث اما حیف که بابات هم یکی یکی گنداشو رو میکرد . من اومدم وسط از پولت گفتم و این که پدرت قرض کرده و اونم راحت گفت الان ندارم که بدم . از مامانت در مورد مقدار کمکی که میتونه بکنه پرسیدند و اونم راحت گفت : من پولی ندارم . ( پس غلط کردی اینقدر تو زندگی ما دخالت میکنی . هی چادرت نازکه کلفته روسریت اینجوریه اونجوریه .. ) از خونت گفتن که حق فروش داشتی و پدرت گفت اصلا ما کاره ای نیستیم و پدربزرگت همه کاره اون خونه هاست و اصلا حرف فروش هم نیست .

خلاصه بابا گفتن که تا آخر شهریور باید ببرین . چون من دختر و پسر دیگه هم دارم . آخر سر پدرت گفتم که قراره دومادتون وام بگیره بره تو آپارتمان ما و پولشو بده به بابات . ما هم گفتیم باشه پس پول اجاره از طرف اون ( اینجا بود که خواهرت ترش کرد و اخما رفت تو هم ) پس انداز تو هم اومد روش . باباتم خودشو کشت و گفت پول عروسی رو من میدم ( مرد حسابی این همون پول وام ماست که قرض کردی من که میدونم دیگه چرا منت میذاری ؟‌) و اومدیم بیرون . در ظاهر با خوشحالی اما تو دل همه پر از شور و اضطراب و ناراحتی .

اومدیم خونه . سرم داشت از درد میترکید . دفعه بعد از ادامه ماجرا تو خونمون مینویسم .

پ.ن 1 : دوستای خوبم مبدونم که شاید اینا براتون خیلی سخت نباشه . اما منمیدونین وقتی اول

زندگیتون به یه چیزایی دل ببندین و برنامه ریزی کنید بعد ببینین همش سراب بوده چه سخته .

نمیدونین چه سخته با یه آدم پر رو و بی حیا و بی آبرو بخواین منطقی صحبت کنید . نمیدونین چه سخته پولتونو بخورن و تازه سرتون منت هم بذارن .
تا دیشب فکر میکردم من خیلی بدبینم اما وقتی بابا و مامان اون حرفا رو تو خونه زدن دیدم نه زیاد هم بدبین نبودم .

پ . ن 2 : من همه ماجرا رو نمی نویسم واسه اینه که شاید زیاد سخت نباشه واسه شما . اما فکر کنین خونواده شوهرتون خودش آبروشو ببره پیش خونواده تون و اون همه آبرویی که براشون خریدینو از بین ببرن . سخت نیست ؟

پ . ن 3 : از کامنتای مهربونتون ممنونم